
به گزارش روز جمعه شبکه خبری اقتصاد و بانک ایران (ایبِنا) به نقل از اکونومیست 24 سپتامبر 2016، نرخ های سود دائما پایین هستند. ما در اولین مقاله خود این پرسش را مطرح میکنیم که مقصر چه کسی یا چه چیزی است. در دومین مقاله به نتیجه آن میپردازیم.
بحران قریب الوقوع حقوق های بازنشستگی
داستان بانکهای مرکزی کشورهای ثروتمند و درگیری دنباله دار آنها با نرخهای سود نزدیک به صفر در این هفته چرخشی دیگر را تجربه کرده است. یکی از آنها اعلام کرد که هنوز هم امید به رابطه از راه دورتری دارد، حتی با وجود این که نمی تواند به آنها پشت کند. یکی دیگر نیز عهد خود برای ماندن با آنها را تجدید کرد.
بانک مرکزی آمریکا در 21 سپتامبر برنامه خود برای نگه داشتن نرخ سود در حدود 0.25-0.5 درصد را حفظ کرد ولی همچنان خاطر نشان کرد که پس از اولین افزایش سود که در سال گذشته پس از یک دهه اتفاق افتاد، آنها امید داشتند برای بار دوم نیز - احتمالا در ماه دسامبر پس از انتخابات ریاست جمهوری آمریکا- آن را افزایش دهند. کمیته تنظیم نرخ سود بانک مرکزی اعلام داشت که دلایل افزایش این نرخ از زمان آخرین جلسه آنها در ماه ژوئن محکمتر شده اند، ولی با این حال تصمیم گرفتند منتظر مدارک قانع کننده تری بمانند. پیشتر در همان روز، بانک ژاپن اعلام کرد که هدف خود برای افزایش تورم تا 2 درصد را حفظ خواهد کرد. در واقع، بانک ژاپن از این هم فراتر رفت. بانک اعلام کرد تا هنگامی که نرخ تورم از 2 درصد بالاتر رفته و مقدار خود را حفظ کند به خرید اوراق قرضه با نرخ حدود 80 تریلیون ین در سال ادامه خواهد داد. بانک برای محقق شدن این "تعهد به بالا بردن تورم" اعلام کرد که سود حاصل از اوراق در مدت ده سال نزدیک به صفر خواهد بود.
بانک ژاپن به سیاست غیرمعمول دیگری نیز ادامه داد. همسو با بانک مرکزی اروپا و تعدادی بانکهای مرکزی کوچکتر، این بانک برای نگهداری سپرده های نقدی از بانکهای تجاری مبلغ کمی دریافت می کند (نرخ سود منفی). این روش عجیب به بازارهای سرمایه نیز سرایت کرده است. سنوفی[1]، یک داروساز فرانسوی و هنکل[2]، سازنده مواد شوینده آلمانی، هر دو اوراقی را بر پایه یورو منتشر کردند که سود منفی در پی دارد. سرمایه گذاران در صورت حفظ اوراق تا تاریخ سررسید دچار ضرر قطعی خواهند شد. پیشتر آلمان به اولین کشور در ناحیه یورو تبدیل شد که اوراقی را منتشر میکرد که تضمین میکردند به سرمایه گذاران مبلغی کمتر از پولی دریافت شده پس بدهند. اکنون بخش عمده ای از اوراق دولتی کشورهای ثروتمند سود دارای سود منفی هستند.
همواره آنچه که میخواهید را به دست نمیآورید.
افراد با بدهی های سنگین از تداوم نرخ های پایین سود خرسند هستند. پرداخت تعهداتشان بسیار کم هزینهتر است. ولی سپرده گذاران رضایت چندانی ندارند. اقتصاددانان نیز گیج شده اند. در دهه های 80 و 90 میلادی، قیمت واقعی بالای قرض گرفتن (به عبارتی پس از سازگاری آن با نرخ تورم) یک معما بود. ولی معمای نرخ سود این روزها نگران کننده تر است و بر سر علت آن اختلافاتی وجود دارد.
یک طرف اذعان میکند که این فقط نتیجه سیاستهای به کارگرفته شده توسط بانکهای مرکزی کشورهای ثروتمند است. در دهه گذشته بانک مرکزی آمریکا، اروپا، ژاپن و انگلستان نرخهای سود یک روزه را نزدیک به صفر نگه داشتهاند. علاوه بر این، آنها حجم عظیمی از اوراق دولتی را با هدف پایین بردن نرخهای سود بلند مدت خریداری کردند.
این امر بر کسی پوشیده نیست: بانکهای مرکزی بازارها را مختل میکنند. قوانین جدیدی که پس از بحران مالی جهانی نوشته شدند و بانکها و شرکتهای بیمه را ملزم می کنند میزان بیشتری از داراییهای خود را به شکل نقد شونده و ایمن، همانند اوراق دولتی، نگهداری کنند نیز در این کار به آنها کمک میکنند. بدگمانها بر این عقیده اند که این موضوع به دولتهای ثروتمند که وامهای بزرگ گرفته و به پایین نگه داشتن هزینه های پرداخت سود نیاز دارند کمک کرده است، اما به طور همزمان افراد صرفه جو و کسانی که برای درآمدزایی به اوراق قرضه متکی هستند را متضرر میکند.
در سمتی دیگر افرادی قرار دارند که استدلال میکنند که بانکهای مرکزی تنها در حال واکنش نشان دادن به نیروهای زیربنایی هستند. در این دیدگاه، توازن بین عرضه و تقاضا برای مجموع ذخایر جهانی میزان واقعی نرخ سود را تعیین میکند. کاهش نرخ بهره که از دهه 80 شروع شد بازتاب تغییری در این توازن است: اندازه ذخایر مالی افزایش یافته در حالی که میزان تقاضا برای آنها سقوط کرده است. نرخ بهره اسمی کوتاه مدت در حدود صفر یا کمی کمتر از آن باقی مانده است، چرا که در غیاب تورم، نرخ واقعی سود نمی تواند به اندازه کافی برای باز کردن جایی در بازار جهانی برای ذخایر مالی افت کند. بانکهای مرکزی نه تنها بازارها را برای منفعت خود کنترل نمیکنند، بلکه آنها در حال تقلا برای یافتن راهی به جهت کمک به کارکرد بازار هستند تا اقتصاد بتواند به روند عادی خود ادامه دهد. اما حق با کدام گروه است؟
ترکیب کنونی نرخهای پایین بهره واقعی و اسمی بیسابقه است. دیوید مایلز[3]، عضو کمیته سیاست مالی بانک انگلستان، متوجه شد که نرخ بهره میانگین کوتاه مدت مشخص شده توسط بانک در سال تأسیس آن یعنی 1694 در حدود 4.8 درصد بوده است. حقیقتا، برای بیش از یک قرن پس از سال 1719 بانک نرخ بهره اصلی خود را دقیقا در میزان 5 درصد حفظ کرد. اما این نرخ واقعی (سازگار شده با میزان تورم) است که تقاضا و عرضه را برای ذخایر مالی در توازن نگه میدارد.

اگر پساندازکنندگان عقیده داشته باشند که تورم افزایش مییابد، نرخ بهره اسمی بالاتری را طلب میکنند تا کاهش قدرت را جبران کنند. در مقابل، درصورتی وام گیرندگان بتوانند با پول کم ارزشتری وام خود را بازپرداخت کنند برای قرض گرفتن مشتاق خواهند بود. آقای مایلز محاسبه میکند که تورم طی سه قرن و اندی پس از سال 1694 حدود 2 درصد بوده است. این بدان معناست که نرخ بهره واقعی حدود 2.8 درصد بوده است، با این فرض که تورم به نسبت انتظارات بالا یا پایین رفته باشد.
این فرضی جسورانه است. خوشبختانه امروزه این امکان وجود دارد که نرخهای بهره بلند مدت را از طریق سود حاصل از اوراق مصون از تورم پیشبینی کرد. مروین کینگ[1]، یکی از مدیران سابق بانک انگلستان، و دیوید لو[2] از دانشگاه نیویورک نرخ واقعی بهره از دهه 80 را برای کشورهای گروه 7 به استثنای ایتالیا، از طریق چنین دادههایی تخمین زده اند. این امر افتی مداوم را طی 20 سال گذشته نشان میدهد. این دوران نرخهای واقعی در حال کاهش را میتوان به دو دوره تقسیم کرد: قبل و بعد از بحران مالی سال 2008-2009. در دوره اول، نرخهای واقعی سود از بالای 4 درصد به حدود 2 درصد رسیدند. از ابتدای 2008، نرخ های واقعی بلند مدت با سرعت بالاتر کاهشی حتی بیشتر یعنی تا حدود 0.5- درصد را تجربه کردهاند.
پایین، پایین، پایین و پایینتر.
از سال 2000 مشخص بود که اتفاقی در حال رخ دادن است. در سال 2004، بانک مرکزی آمریکا افزایش نرخهای کوتاه مدت را شروع کرد. چنین اتفاقی معمولا با افزایش سود بلند مدت اوراق بهادار همراه است. ولی در این مورد، بهره ها نه تنها در آمریکا بلکه در سراسر جهان شروع به افت کردند. اگر سرمایه گذاران اوراق انتظار تورم کمتر و مداوم را داشتند این مسئله منطقی میبود. در حقیقت بخش عمده این افت به علت کاهش نرخ سود واقعی بود. انتظارات در مورد تورم تغییری نکرده بودند. به گفته الن گرینسپن[3]، رئیس هیأت مدیره بانک مرکزی در آن زمان، این مسئله یک معما بود. بن برنانکه[4]، یکی از مدیران بانک مرکزی که بعدها جانشین آقای گرینسپن در مسند ریاست شد، پسانداز گسترده پول در سراسر دنیا را عامل اصلی افت نرخهای واقعی عنوان کرد.
بر اساس گزارش ژنو[5] در سال گذشته، که یک تحقیق سالانه از مرکز بین المللی مطالعات مالی و بانکی و مرکز تحقیقات سیاست های اقتصادی است، این اقبال گسترده به پس انداز کردن دو علت دارد. اول، تغییر ترکیب جمعیت، به طور عمده در کشورهای ثروتمند ولی همچنین در برخی بازارهای در حال ظهور، است. جمعیت در حال پیر شدن است. در عین حال میانگین عمر کاری تغییری نکرده است. مقداری پول باید برای پرداخت مستمری های بازنشستگی طولانی تر صرف شود. بخش زیادی از آن پس انداز در سالهایی که بیشترین پرداخت مالی را دارند، یعنی میانسالی انجام میگیرند. اندازه قسمتی از جمعیت دنیا که در سن بیشینه درآمد قرار دارد (64-40) در دو دهه گذشته به نسبت بخشی که در در سن بازنشستگی قرار دارد در حال افزایش بوده است. به همین علت پس انداز افزایش و نرخ بهره واقعی نیز به طور مداوم کاهش یافته اند.
دومین عامل موثر ورود چین به اقتصاد جهانی است. به گفته رندال کروزنر[6] از دانشکده اقتصاد دانشگاه شیکاگو، یکی از نویسندگان گزارش ژنو و یکی از مدیران سابق بانک مرکزی آمریکا، «یک میلیارد نفر با نرخ پسانداز 40 درصد؛ این حجم عظیمی از "عرضه" را وارد بازی میکند». با این که بخش بزرگی از تولید ناخالص داخلی چین صرف سرمایه گذاری میشود، این کشور باز هم برای ارسال به خارج از کشور پس انداز در اختیار دارد. به همین علت است که آقای برنانکه اقبال گسترده برای پسانداز را دلیل کمبود حال حاضر آمریکا میداند: اگر چین زیاد پس انداز کند، دیگران باید پول کمتری ذخیره کنند. ترکیب جمعیت دلیل دیگر مقادیر غیر معمول ذخایر مالی چین است. در غیاب یک سیستم مستمری بازنشستگی فراگیر، خانواده مأمن اصلی اجتماعی خواهد بود. ولی به علت سیاست تک فرزندی چین، شبکه های خانوادگی شکل ضعیفی از بیمه در این کشور هستند. بنابراین قشر مشغول به کار مجبورند به میزان بالایی پسانداز کنند.
بالا رفتن سن تنها عامل بلند مدت بر هم خوردن تعادل میان پسانداز و سرمایه گذاری نیست. با هدایت کردن درآمدها به سمت ثروتمندانی که زیاد پس انداز میکنند، افزایش در نابرابری درآمد در کشورها به اقبال گسترده به ذخیره پول افزوده است. افت قیمت نسبی کالاهای غیر مصرفی به این معناست که پس انداز کمتری برای میزان مشخصی از سرمایه گذاری نیاز است. با این حال هر دو روند به قبل از کاهش نرخ واقعی بهره برمیگردند، که نشان از مهم نبودن نقش آنها به اندازه عوامل ترکیب جمعیت و ورود چین است.
دیگران بر این باورند که افت نرخ واقعی بهره بازتاب کاهش سرعت رشد روندهای زیربنایی هم قبل از بحران و هم پس از آن است. لری سامرز[7] از دانشگاه هاروارد اذعان دارد که این «در جا زنی» حاصل کمبود شدید تقاضا است. رابرت گوردون[8] از دانشگاه نورث وسترن[9] اعتقاد دارد که مشکل از سمت عرضه در اقتصاد است. فناوریهای نوین دیجیتال و رباتیک نمیتوانند آن افزایش شدید بهره وری حاصل از مواردی همچون برق، اتومبیل، پتروشیمی و یا لوله کشی داخلی را به همراه داشته باشند.
در حقیقت، بر اساس تحقیقی که اخیرا توسط جیمز همیلتون[10] و همکارانش از دانشگاه کالیفرنیا در سن دیگو انجام شده، در طول تاریخ رابطه ضعیفی بین نرخ واقعی بهره و رشد اقتصادی برقرار بوده است. آنها دریافتند که ارتباط بین تولید ناخالص داخلی و نرخ واقعی بهره کوتاه مدت طی 7 چرخه اقتصادی اخیر در آمریکا فقط کمی مثبت بوده است _ آن هم فقط در صورتی که بهبود مختصر قبل از دومین افت بحران اقتصادی "double-dip" اوایل دهه 80 را در نظر نگیریم. اگر آن را هم حساب کنیم ارتباط منفی میشود.

در دوره پس از بحران اقتصادی، نرخهای واقعی بیشتر سقوط کردهاند. همان نیروها به علاوه تعدادی نیروی جدید در اینجا نیز موثر بوده اند _ از میان آنها میتوان به «کاهش بدهی» اشاره کرد. با این که خانوارهای میانسال تا قبل از بحران در حال پسانداز بودند، بسیاری از جوانترها برای خرید خانه های بیش از اندازه گران در بدهی فرو رفتند. وقتی قیمت خانه و درآمدها شروع به افت کردند، این بدهی های حاصل از وام بزرگتر جلوه کرد، بنابراین آنها به پس انداز بیشتر اقدام نمودند.
یکی از دلایل پس انداز بیشتر ترس است. شدت بحران بزرگ مالی با پایداری نسبی اقتصادی که پیش از آن وجود داشت همخوانی نداشت. بر اساس نوسانات رشد تولید ناخالص داخلی بین سالهای 1949 و 2006، آقای مایلز محاسبه کرد که احتمال افت در بریتانیا با آن شیبی که در سال 2009 اتفاق افتاد 0.0004% (یا یک در 240000 سال) بود. وقتی مردم از احتمال وقوع چنین پیشامدهای نادری آگاه شدند، احتیاط آنها توانست نرخ واقعی سود بدون ریسک را به میزان 1.5 تا 2 واحد درصد بر اساس فرضیات معقول کاهش دهد.
سوار بر موج کوتاه
جمعیت رو به پیری، بدهیهای بزرگ، ترس و نبود رشد اقتصادی: اگر پایین بودن نرخهای واقعی بهره جرم است، تعداد مظنونان اصلا کم نیست. بعضیها بیشتر از دیگران تقصیر دارند. ولی برای عدهای مقصر اصلی بانکهای مرکزی هستند. آنها نرخهای بهره کوتاه مدت را به سمت صفر سوق داده و در همان جا حفظ کردهاند. آنها همچنین مقادیر زیادی از پول الکترونیکی را برای خرید اوراق بلند مدت صرف کردهاند.
مدافعان آنها میگویند بانکهای مرکزی در حال واکنش نشان دادن به روندهای اقتصادی، و نه ایجاد آنها، هستند. یکی از اهداف سیاستهای بانکهای مرکزی ایده نرخ واقعی بهره «خنثی» است که خویشاوند نزدیک نرخ بهره تعیین شده در بازار برای پساندازهای بلند مدت است. این همان نرخ بهره کوتاه مدتی است که تورم را هنگامی که اقتصاد در حال فعالیت با بیشینه ظرفیت و بدون کارگر، کارخانه و اداره بیکار است پایدار نگه میدارد.
هنگامی که تورم پایین و اقتصاد ضعیف است، (همان گونه که از سال 2008 این چنین بود)، بانکهای مرکزی باید هدف خود را تنظیم نرخ بهره اسمی پایین تر از مجموع نرخ بهره خنثی و تورم هدف قرار دهند. گرایش بیشتر به پسانداز به معنای پایینتر بودن نرخ خنثی است _ احتمالا خیلی پایینتر از گذشته. از آن جایی که نرخ بهره اسمی کوتاه مدت را نمیتوان خیلی از صفر پایینتر برد، بانکهای مرکزی برای کاهش نرخ وام گیری بلند مدت و سوق دادن سرمایه گذاران به دارایی های پرخطرتر به جهت تکان دادن اقتصاد، به خرید اوراق روی آوردهاند. در صورت پایین بودن نرخهای بهره و سود اوراق، این میبایست به افزایش تورم منجر میشد. با این حال نشانهای از این امر یافت نمی شود.
با این وجود، وقتی بسیاری از اوراق کشورهای ثروتمند سود منفی داشته و بنگاهها میتوانند با تضمین پرداخت پول کمتر به نسبت آنچه قرض میگیرند اقدام به وام گرفتن کنند، مشکلی در بازارهای اوراق وجود دارد. این موضوع در صورت قرار داشتن اقتصادها در وضع افت دائم قیمت ها و تورم منفی صحیح می بود. ولی رشد تولید ناخالص داخلی در حال سقوط نیست. تورم پایین است، ولی در کل در حال حرکت به سمت مقادیر پایینتر نیست. کمبودهای بزرگ بودجه در بسیاری از کشورهای غنی به این معناست که خلق بدهیهای جدید در دولتها پایانی ندارد.
سقوط آزاد
وعده تداوم اقدامات از سوی بانکهای مرکزی بر بازار اوراق اثر گذاشته است. پیش بینی سقف بازار در حال رشد اوراق برای سال ها ناممکن بود. با این وجود، فهم قیمتهای این روزهای اوراق هر روز دشوارتر میشود. این ایده که ارتباطی بین میزان وامگیری عموم مردم و نرخ سود وجود دارد یا باید وجود داشته باشد به فکری عجیب تبدیل شده است. سود حاصل از اوراق در ایتالیای با بدهی بالا و رشد کم، کمتر از سود دریافتی از اوراق در استرالیای با بدهی کم و رشد بالا است. نمی توان بهره بالا در ایتالیا را بدون اشاره به برنامه «خرید اوراق» در بانک مرکزی اروپا توضیح داد.
علاوه بر این، تأثیر نرخهایی که اکنون از همیشه پایینتر هستند ممکن است در حال از بین رفتن باشد. در اصل، کاهش بهره ها از طریق تشویق مصرف کنندگان و شرکتها به صرف پول در حال حاضر و موکول کردن پسانداز به آینده اقتصاد را تقویت میکند. ولی نیروهایی وجود دارند که در جهت مخالف فعالیت میکنند. اگر پس انداز کنندگان مبلغ مشخصی از پول را برای دوران بازنشستگی مد نظر داشته باشند، نرخ بهره پایین یا منفی سرعت رسیدن آنها به این هدف را کاهش میدهد. برای این دسته از مردم، نرخ پایین بهره به معنای خرج کمتر است، نه بیشتر. به طور مشابه، نرخ پایین بهره و بدون خطر ارزش تعهدات مستمری آینده کارفرمایان را که به کارگزاران خود وعده عایدی مشخصی در زمان بازنشستگی را دادهاند بالا میبرد.
چنین نهادهایی ممکن است دریابند که میزان پولی که باید برای پر کردن حفره های موجود در ذخایر مستمری خود صرف کنند مبلغ ناچیزی برای سرمایه گذاری برای آنها باقی میگذارد. آنها البته میتوانند وام بگیرند ولی بزرگی برخی از کسریهای بودجه مستمری به این معناست که وام دهندگان به این نهادها به چشم یک مورد اعتباری پرخطر نگاه میکنند. محتمل است که در کشمکش بین بخشی از اقتصاد که مجاب شده اکنون خرج و بعدا پس انداز کند، و آنهایی که دقیقا برعکس این را انجام میدهند، گروه اول قدرتمندتر باشد. اما با این میزان از پایین بودن نرخ سود بدون خطر برای چنین مدت طولانی، این نبرد احتمالا خیلی کمتر از مواقع معمول یک طرفه خواهد بود.
در واقع، تلاشها برای حفاظت در برابر اثرات نرخ پایین ممکن است خود ه عاملی برای نرخهای پایینتر تبدیل شوند. قوانین حسابداری و کفایت در پرداخت بدهی ها، حتی در نرخهای بسیار پایین بهره محرکی برای خرید اوراق هستند. برای فهم این مطلب، کسب و کار شرکتهای بیمه زندگی را در نظر بگیرید. آنها تضمین میکنند که اغلب برای دهه ها مبلغی را به طور مداوم به بیمه شدگان پرداخت کنند. این تضمین را میتوان به انتشار اوراق قرضه تشبیه کرد. شرکتهای بیمه باید هزینه این امر را پوشش دهند. برای این کار آنها داراییهای امنی از قبیل اوراق دولتی را خریداری میکنند.
مشکل اینجاست که مدت سررسید این اوراق از مدت وعده بیمه کنندگان کوتاهتر است. در واژگان تخصصی اقتصاد، یک "عدم سازگاری مدت زمانها" پدید می آید. وقتی عایدی حاصل از اوراق، برای مثال به علت خریدهای بانک مرکزی، افت میکند قیمت بیمه ها بالا میرود. قیمت دارایی های آنها نیز افزایش می یابد، ولی اغلب طرف تعهدات و مسئولیت های شرکت سنگین تر است. و با افت نرخ سود سنگین تر نیز میشود. این یک چرخه معیوب ایجاد می کند. با افزایش قیمت اوراق (و کاهش سود آنها) تقاضا برای آنها بالاتر می رود و نرخهای پایین خود نرخ پایین ایجاد میکنند.