امید قاسمیپور، کارشناس و تحلیلگر اقتصادی: پنجاهوششمین نشست مجمع جهانی اقتصاد اواخر سال گذشته با شعار «A Spirit of Dialogue» «روح گفتوگو» برگزار شد؛ شعاری که در ظاهر از گفتوگو سخن میگفت، اما در عمق، اعترافی بود به این واقعیت که نظام بینالملل به مرحلهای رسیده که دیگر نه با اطمینانهای قدیمی اداره میشود و نه با خوشبینیهای دهههای جهانیسازی قابل توضیح است. مجمع جهانی اقتصاد اعلام کرد که این اجلاس با حضور بیسابقه ۳۰۰۰ نفر از ۱۳۰ کشور شامل حدود ۴۰۰ رهبر سیاسی، نزدیک به ۶۵ رئیس دولت و حکومت، مدیران شرکتهای بزرگ از جمله ۱۰۰ شرکت فناوری و حدود ۲۰۰ نشست و کارگاه، عملاً به یکی از متراکمترین و سیاسیترین داووسهای سالهای اخیر تبدیل شده است.
آنچه داووس ۲۰۲۶ را از بسیاری از دورههای پیشین متمایز کرد، فقط حجم مشارکت یا تنوع موضوعات نبود؛ مسئله این بود که تقریباً همه بحثها، حتی آنهایی که در ظاهر اقتصادی یا فناورانه بودند، در نهایت به یک پرسش بنیادی برمیگشتند: آیا جهان هنوز با «قواعد» اداره میشود یا وارد مرحلهای شده که در آن، «قدرت» و «چانهزنی» جای قواعد را گرفتهاند؟ در روایت رسمی مجمع، محورهای اجلاس بر همکاری در جهانی مناقشهآلود، یافتن موتورهای تازه رشد، سرمایهگذاری در انسان، حکمرانی نوآوری و توسعه در چارچوب محدودیتهای زیستمحیطی متمرکز بود؛ اما در عمل، این پنج محور بیش از آنکه دستورکارهای فنی باشند، بازتاب پنج اضطراب بزرگ زمانه بودند: اضطراب از جنگ، از فرسایش همکاری، از برهمخوردن بازار کار زیر فشار هوش مصنوعی، از نابرابری و از شکنندگی نظم اقتصادی جهانی.
شاید به همین دلیل بود که یکی از پرطنینترین صداهای داووس، صدای مارک کارنی، نخستوزیر کانادا، بود؛ صدایی که بیش از آنکه یک سخنرانی دیپلماتیک به نظر برسد، شبیه اعلام پایان یک دوران بود. کارنی در سخنرانی رسمی خود گفت که «نظم بینالمللی مبتنی بر قواعد به پایان رسیده» و تأکید کرد که جهانِ پیشین «بازنخواهد گشت». او از جهانی سخن گفت که در آن، «اطاعت دیگر امنیت نمیآورد» و کشورهای میانی اگر کنار میز نباشند، «در منو خواهند بود». این جملات بهسرعت از سطح یک موضعگیری سیاسی عبور کرد و به خلاصهای از حالوهوای داووس بدل شد؛ نهفقط، چون صریح بود، بلکه، چون بسیاری از حاضران احساس میکردند آنچه کارنی میگوید، دقیقاً همان چیزی است که شرکتها، دولتها و سرمایهگذاران در زندگی واقعی تجربه میکنند. رویترز هم گزارش داد که همین موضعگیری تند و صریح، برای کارنی در داخل کانادا سرمایه سیاسی آفرید و نوعی همگرایی داخلی در واکنش به فشارهای ترامپ ایجاد کرد.
اگر کارنی زبان هشدار بود، ترامپ زبان صورتبندیِ عملیِ جهان جدید بود. سخنرانی رسمی دونالد ترامپ در داووس، چه در متن منتشرشده از سوی WEF و چه در بازتاب رسانهای آن، حامل این پیام بود که ایالات متحده دیگر خود را نگهبان نظم موجود نمیبیند، بلکه میخواهد قواعد را بر اساس منافع مستقیمش بازنویسی کند. او در داووس از رشد، مهاجرت، جنگ، تعرفهها و گرینلند گفت؛ تأکید کرد که برای تصاحب گرینلند از زور استفاده نخواهد کرد، اما در همان حال نشان داد که تعرفه، فشار سیاسی، ابزارهای مالی و اهرمهای امنیتی را عناصر مشروع سیاست خارجی خود میداند. رویترز داووس ۲۰۲۶ را نشستی توصیف کرد که عملاً زیر سایه ترامپ برگزار شد؛ نشستی که در آن، از اروپا تا اوکراین، از تعرفه تا انرژی و از فناوری تا بازارها، همهچیز از منظر «واکنش به ترامپ» بازخوانی میشد.
اروپا در این میان، نهفقط نگران، بلکه درگیر نوعی بازاندیشی راهبردی بود. امانوئل مکرون در داووس هشدار داد که اروپا نباید تسلیم «قانونِ قویتر» شود و اورزولا فوندرلاین نیز از ضرورت اروپایی مستقلتر و مقاومتر سخن گفت. رهبران اروپایی در برابر مواضع ترامپ کوشیدند جبههای متحد نشان دهند، هرچند همزمان مدیران بنگاهها هشدار میدادند که سیاست نباید صرفاً از روی هیجان هدایت شود. معنای عمیقتر این صحنه آن بود که اروپا، برای نخستین بار در مقیاسی جدی، ناچار شده است میان دو نیاز همزمان توازن برقرار کند: حفظ اتصال به آمریکا و کاهش وابستگی به آمریکا. این، دقیقاً یکی از نشانههای گذار از نظم پیشین به نظمی است که در آن، حتی متحدان سنتی نیز دیگر روی ثبات قدیمی حساب باز نمیکنند.
در سطحی دیگر، چین کوشید خود را نه بهعنوان نیروی برهمزننده، بلکه بهعنوان شریک باثباتتر تجارت جهانی معرفی کند. معاون نخستوزیر چین، هه لیفِنگ، در داووس علیه حمایتگرایی و یکجانبهگرایی موضع گرفت و بر این نکته تأکید کرد که توسعه اقتصادی «بازی جمع صفر» نیست. چین در داووس ۲۰۲۶ با لحنی نسبتاً کمسروصدا، اما حسابشده ظاهر شد و برخی مدیران کسبوکار معتقد بودند که پکن میتواند از شکاف فزاینده میان آمریکا و اروپا منتفع شود. اگر این دو صحنه واکنش اروپا به ترامپ و پیشنهاد ضمنی چین برای شراکت اقتصادی را کنار هم بگذاریم، نتیجه روشنتر میشود: داووس ۲۰۲۶ فقط تابلوی اختلاف نبود؛ تابلوی بازتوزیع فرصتها نیز بود.
هوش مصنوعی نیز در داووس دیگر یک سوژه هیجانزده و تبلیغاتی نبود؛ به مسئلهای مربوط به قدرت، بهرهوری، شکاف و حکمرانی تبدیل شده بود. مجمع جهانی اقتصاد در جمعبندیهای رسمی خود تأکید کرد که رهبران فناوری نهفقط از فرصتهای AI، بلکه از «guardrails» و سازوکارهای مهار آن سخن گفتند. جنسن هوانگ، مدیرعامل انویدیا، در داووس گفت نسبت به این خوشبین است که هوش مصنوعی بتواند شکاف فناوری را کاهش دهد؛ در همان حال، کریستالینا جورجیوا در نشستهای مرتبط با داووس هشدار داد که در چند سال آینده حدود ۴۰ درصد مشاغل جهان و تا ۶۰ درصد مشاغل اقتصادهای پیشرفته از هوش مصنوعی تأثیر خواهند گرفت. بنابراین، AI در داووس ۲۰۲۶ نه فقط بهعنوان موتور رشد، بلکه بهعنوان یک مسئله اقتصاد سیاسی مطرح شد: چه کسی از جهش بهرهوری سود میبرد، چه کسی هزینه جابهجایی شغلی را میپردازد، و کدام کشورها صاحب زیرساخت میشوند و کدام کشورها صرفاً مصرفکننده آن باقی میمانند.
در کنار این، داووس ۲۰۲۶ صحنه برجستهشدن یک نگرانی دیگر هم بود: فرسایش اعتماد. در جمعبندی رسمی WEF از سرمایهگذاری در مردم، بر «شکاف اجتماعی»، «اضطراب»، «اختلال ناشی از AI» و «افت اعتماد» تأکید شد. این نکته شاید از همه موضوعات دیگر برای اقتصاد سیاسی مهمتر باشد، چون بحرانهای امروز تنها بحرانِ جنگ یا تجارت یا انرژی نیستند؛ بحران مشروعیت نیز هستند. اگر شهروندان احساس کنند که نظم جهانی برای آنها شغل، امنیت و افق زندگی تولید نمیکند، حتی قویترین بازارها نیز از درون سست میشوند. به همین دلیل، داووس ۲۰۲۶ را باید نه فقط اجلاس نخبگان، بلکه اعتراف نخبگان به وجود یک مسئله اجتماعی عمیقتر دانست: جهان از نظر تولید ثروت هنوز زنده است، اما از نظر توزیعِ اطمینان و اعتماد، بهشدت دچار فرسایش شده است.
از این منظر، داووس ۲۰۲۶ بیشتر از آنکه محل ارائه نسخههای حاضر و آماده باشد، آینهای بود که جهان در آن خود را دید: اقتصادی که هنوز در حرکت است، اما نظم آن فرسوده شده؛ فناوریای که فرصت تولید میکند، اما شکاف هم میسازد؛ سیاستی که دیگر پشت اقتصاد پنهان نمیشود، بلکه آشکارا آن را هدایت میکند. داووس امسال در «دورانی تازه» برگزار شد؛ دورانی که با ترامپ، جنگهای فرسایشی، رقابت بر سر انرژی و فناوری، و بازنویسی مفهوم همکاری جهانی تعریف میشود. همین توصیف، از هر کلیشه دیگری دقیقتر است: داووس امسال نه اجلاسِ پایان بحران، بلکه اجلاسِ آگاهی از ورود به یک عصر جدید بود.
اما برای ایران، این تحول فقط یک بحث نظری درباره جهان نیست؛ مسئلهای کاملاً واقعی و عینی است. اگر داووس ۲۰۲۶ را در نظر بگیریم، باید بپذیریم که ایران در یکی از حساسترین تقاطعهای این نظم جدید قرار گرفته است: هم در گره انرژی، هم در گره ژئوپلیتیک، هم در گره تحریم و هم در گره گذار فناوری. این مسئله پس از جنگی که از ۹ اسفند ۱۴۰۴، با حملات آمریکا و اسرائیل علیه ایران آغاز شد، حتی عینیتر شد. این جنگ با حملات هوایی آمریکا و اسرائیل آغاز شد، به اختلال جدی در مسیرهای انرژی و تجارت منجر شد، و آثار آن بر تنگه هرمز، بازار نفت و مذاکرات سیاسی خود را نشان داد.
اهمیت این جنگ برای تحلیل داووس از آن جهت است که بسیاری از هشدارهای مطرحشده در داووس، چند هفته بعد در مورد ایران به واقعیت تبدیل شد. در داووس از پیوند ژئوپلیتیک و اقتصاد گفته میشد؛ در جنگ ایران، این پیوند بهشکل عریان دیده شد. تنگه هرمز، که حدود یکپنجم نفت و LNG جهان از آن عبور میکند، عملاً به نقطهای تبدیل شد که جنگ محلی را به مسئلهای جهانی برای بازار انرژی، بیمه دریایی، حملونقل و سیاست پولی آمریکا و اروپا بدل کرد. مقامهای اروپایی تأکید کردند که بازگشت کامل کشتیرانی در هرمز برای اقتصاد جهانی حیاتی است. این دقیقاً همان چیزی است که داووس دربارهاش هشدار داده بود: در جهان جدید، شوکهای ژئوپلیتیک دیگر محلی نمیمانند؛ از کانال انرژی، قیمتها، انتظارات و بازارهای مالی، جهانی میشوند.
برای ایران، نتیجه نخست این است که «ریسک ژئوپلیتیک» دیگر یک متغیر حاشیهای در اقتصاد نیست؛ به متغیر مرکزی تبدیل شده است. در اقتصادی که سالها با تحریم، محدودیت نقلوانتقال مالی، فشار بر صادرات نفت و هزینه بالای مبادلات مواجه بوده، هر شوک امنیتی میتواند نهفقط تجارت و انرژی، بلکه ساختار انتظارات را نیز دگرگون کند. افزایش ریسک کشور معمولاً به سه شکل عمل میکند: هزینه تأمین مالی را بالا میبرد، افق برنامهریزی بنگاهها را کوتاه میکند و ارزشِ «نقدشوندگی و خروج» را نسبت به «سرمایهگذاری بلندمدت و ماندن» افزایش میدهد. به زبان سادهتر، در اقتصادِ پرریسک، حتی تصمیمگیران منطقی نیز به جای ساختن، به سمت حفظ بقا میروند. این برای ایران مهم است، چون یکی از بزرگترین هزینههای جنگ اسفند ۱۴۰۴، فقط تخریب فیزیکی یا اختلال تجاری نبود؛ تشدید عدمقطعیت بود، و عدمقطعیت، دشمن اصلی سرمایهگذاری مولد است.
نتیجه دوم این است که برای ایرانِ پس از جنگ، مسئله دیگر فقط «دور زدن تحریم» یا «مدیریت روزمره بحران» نیست؛ مسئله، بازتعریف جایگاه در یک جهان ژئواکونومیک است. در داووس، از «تابآوری»، «تنوعبخشی» و «استقلال راهبردی» بسیار سخن گفته شد. ترجمه ایرانی این مفاهیم آن است که سیاست اقتصادی باید از حالت تدافعیِ صرف بیرون بیاید و بهسمت ساختن مزیتهای قابل اتکا حرکت کند. در سطح انرژی، این به معنای آن است که ایران نمیتواند صرفاً بر خامفروشی نفت یا مزیت هیدروکربنی تکیه کند؛ زیرا جنگ اخیر نشان داد حتی جایگاه ژئوپلیتیکیِ ممتاز، اگر با دیپلماسی اقتصادی، ظرفیت پالایش، زیرساخت صادراتی و ثبات رابطه با همسایگان همراه نباشد، بهجای مزیت، به منبع آسیبپذیری بدل میشود. در سطح مالی، به این معناست که نظام بانکی و ارزی باید بهجای مدیریت صرفِ فشار، به سمت افزایش شفافیت، کاهش نااطمینانی و تسهیل تجارت قانونی منطقهای برود. در سطح صنعتی، به این معناست که «بقا» کافی نیست؛ باید پرسید ایران در بازآرایی زنجیرههای تأمین منطقهای، دقیقاً میخواهد کجا بایستد.
نتیجه سوم، که شاید از همه مهمتر باشد، مربوط به سرمایه انسانی و فناوری است. داووس ۲۰۲۶ روشن کرد که در عصر جدید، شکاف اصلی فقط میان کشورهای نفتدار و بینفت، یا صنعتی و غیرصنعتی نیست؛ میان کشورهایی است که میتوانند فناوری را جذب، بومی و مقیاسپذیر کنند و کشورهایی که صرفاً مصرفکننده میمانند. برای ایرانِ پس از جنگ، این موضوع حساستر هم هست، چون هر جنگی بخشی از ظرفیت نهادی و روانی یک کشور را مستهلک میکند. اگر سیاستگذار ایرانی بخواهد از تله فرسایش خارج شود، باید دو کار را همزمان انجام دهد: از یکسو ثبات کلان، تجارت و دسترسی به بازار را تا حد امکان قابل پیشبینیتر کند؛ از سوی دیگر روی مهارت، داده، زیرساخت دیجیتال و پیوند دانشگاه، صنعت و بازار کار سرمایهگذاری کند. در داووس از این گفته شد که AI میتواند بهرهوری را بالا ببرد، اما بدون سرمایهگذاری روی مهارت، همین AI به موتور شکاف و بیثباتی تبدیل میشود. برای ایران، این هشدار کاملاً واقعی است. کشوری که زیر فشار جنگ و تحریم است، اگر بهسمت ارتقای بهرهوری نیروی انسانی نرود، ناچار میشود برای جبران ضعفها به تزریق منابع، وارداتِ بدون برنامه یا سیاستهای موقتی متوسل شود؛ و این چرخه، فرسایش را عمیقتر میکند.
از اینجا به بعد، سؤال اصلی برای ایران دیگر این نیست که «جهان چه کرده است»، بلکه این است که «ایران در این جهان چه باید بکند». بنظر میرسد پاسخ این است، بر پایه واقعیتهای داووس و تجربه جنگ اسفند ۱۴۰۴، ایران به یک دکترین اقتصادیِ پساجنگ نیاز دارد؛ دکترینی که فقط برای مهار شوک روزانه نوشته نشده باشد، بلکه بر سه محور بنا شود: کاهش ریسک، تنوعبخشی، و تبدیل مزیت جغرافیا به مزیت ژئواکونومی. کاهش ریسک یعنی هر آنچه به پیشبینیپذیری اقتصاد کمک میکند: قاعدهمندتر شدن سیاست ارزی، قابل فهم شدن رژیم تجاری، کاهش غافلگیری در تصمیمات، و تقویت ابزارهای تأمین مالی تجارت. تنوعبخشی یعنی کاهش وابستگی به تعداد محدودی مسیر، شریک یا ابزار؛ چه در صادرات، چه در تأمین مالی، چه در فناوری؛ و تبدیل جغرافیا به ژئواکونومی یعنی آنکه ایران از یک «گذرگاه بحران» به «گره ارزش» بدل شود؛ کشوری که دیگر فقط از آن عبور نمیکنند، بلکه بهخاطر زیرساخت، بازار، انرژی، خدمات و پیوند منطقهایاش با آن کار میکنند.
به همین دلیل، اگر بخواهیم کل پیام داووس ۲۰۲۶ را در یک جمله برای ایران ترجمه کنیم، این جمله خواهد بود: عصرِ «منتظر ماندن برای روشن شدن اوضاع» به پایان رسیده است. جهانی که در داووس دیده شد، جهانی است که در آن، تأخیر در تصمیمگیری خود یک ریسک است؛ کشوری که دیرتر تطبیق پیدا کند، نهفقط فرصتهای اقتصادی را از دست میدهد، بلکه هزینههای امنیتی و اجتماعی بیشتری هم میپردازد. جنگ اسفند ۱۴۰۴ این حقیقت را برای ایران ملموستر کرد.